سلام. خواستم برايت از شازده کوچولو بنويسم. از همان نامه هايي که دوست داري,اما بازهم نشد. دلم نگران است.نگران دلت.نگران انچه که گذشته و من..... من نبودم تا تو را بفهمم,باران را بهانه کردم,قطع شد! برف را بهانه کردم,اب شد! گم شدن کفشهايت را بهانه کردم,پيدا شد! اصلا" چرا مي خواهي بروي؟؟؟؟.............
اگه تونستی از داخل این عکس منو پیدا کنی.
من همونیم که وسط ایستادمو با نگاهم دارم میگم که نری.
تورو خدا نروووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
درکم میکنی؟
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت10:42 بعد از ظهرتوسط رزا(سپیده) |
|