بذار از تنهايي اين روزهاي بدون تو بگم.کم کم دارم باور ميکنم که بي تو دارم زندگي ميکنم وطناب ارزوهامو از بام اومدنت ببرم. تو رفتي و من شاعر شدم.چه اهميتي داره که تو شعر هاي من و مي خوني يا نه.چه اهميتي داره که شعر هاي منو نمي خواي يا اصلا" منو ميخواي. تمام ترانه هام فداي غرورت.دلم روشن است که دلت براي دلم تنگ مي شود. مي بيني چقد دلم خوش به خيالت.بذار بگم که هنوز از اين دلبستگي ساده دل نبريدم.با اينکه مثل روز برام روشن اومدنتو با خودم به گور ميبرم.فقط خواستم از تو بگم براي اخرين بار,تا نگي که عشقم رنگ تکرار داشت.......
+نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت0:57 قبل از ظهرتوسط رزا(سپیده) |
|